خرید بک لینک
دست کشیدم روی سنگ تا بشورمش سفید بود مثل سنگ پله های حیاط خونه ش به اسمش که رسیدم یادم اومد از روز آخر که پایین پاش ایستاده بودم و همه گریان بودند یه دکتر داشت به زورِ تنفس مصنوعی  ضربان قلبشو برقرار نگه میداشت چشمهاش به سقف اتاق بود بدن تنومندش بی حس روی تخت افتاده بود دیگه حرف ... شوخی ... لبخند ... هیچی ...هیچی نبود همه ناامید بودن اما نمیخواستن رهاش کنن رفتم با همه ی بی اغتقادیم نماز خوندم گفتم خدایا یا جونشو بگیر یا تمام و کمال برش گردون .... نزار روحش در عذاب باشه زود برگشتم تو اتاق و دیدم ...با التماس به پاهاش دست زدم و صدا زذم بابا بزرگ بابا بزرگ ...به خودم میام دارم رو سنگ قبرش التماس میکنم و میگم بابا بزرگ ...اگر دلیل رفتنش نماز من باشه چی؟من دیگه نماز نخوندم . نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم دی ۱۳۹۶ساعت 8:44 توسط یلدا| |

برچسب: نویسنده: آناهیتا رحمانی تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 0:26

صفحه بندی